انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!

خرید بک لینک

من بر می خیزم!

چراغی در دست و چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل میزنم.

آینه ایی در برابر آینه ات می گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم.

انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 21:11

شب به روحت فکر کنی..به زنگارهاش..به صیقل زدن فکر کنی..به امید..

صبح چشمات که باز کنی بگن عزیزترینِ عزیزت سرطان داره..

تو میخوای؟..واقعا تو میخوای هستی این روزا رو ببینه؟!

خسته شدم..

انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 21:11

+نوا میگه اگه خدا ما رو آفریده اونوقت خدا رو کی آفریده؟_چه سوال جالبی!+خب حالا بگو کی خدا رو آفریده؟_نمیدونم مامان جان!+کاش خدا به جای اینکه اسم داشته باشه..شکل داشت و میدیدیمش..میدونستی من خدای نقاشی هام هستم؟ خب آخه من آفریدمشون دیگه!..ولی من هم اسمم رو بهشون گفتم هم خودم رو بهشون نشون دادم!۱.من بچه ندارم.۲.فیلسوف جان هشت سال دارن!۳.ح میخواد فیلم دانلود کنه..نت ضعیفه..عصبانی شده داد میزنه " ای بابا!! یا انقلاب کنید یا گمشید خونه هاتون دیگه!"۴.درس نمی خونم ولی استرس کوفتیش نمیذاره کتاب بخونم..فقط استرس امتحانا رو تحمل میکنم و برای خودم متاسفم..همین! انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 12:29

_تلویزیونم که هیچی نمیگه...ماهواره هم که حرام است..نمی دونم اون بیرون چه خبره؟!..عصبیم!

_مامان مجبورم کرده کیک بپزم!!..من؟..کیک؟..میگه چجوریه خوردنش خوبه ولی پختنش نه؟!

_زود این یه هفته هم بگذره برگردم به خونه ی دانشجویی سرد خودم!

_آزادیم آرزوست!

انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 4:18

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:53

۱_همیشه همینطوری میشه..یه احساس تکراری و مسخره..یه جور ترس کل تنمو میگیره..تحملش سخته برام..کاسه ی چشمام پر اشک میشه..سر ریز میشه..این بارم میگذره دفعه بعدو چیکار کنم؟!۲_میگم من دیگه نمیتونم..برگردیم خونه..میگه چرا تو اینجوریی؟!..میگه من که خداروشکر هیچ وقت دردی به جز اون یه بار در ماه معروف نداشتم..نگاهم از رو دستای یخ زدم بر میدارم میدوزم به چشمای ریزش..عجیبه..چه جور یه آدم میتونه انقدر بیشعور باشه.. نمیمیری تو دلت از خدا تشکر کنی!!همه ی خانواده جمعن..کیان یه لحظه نمیشینه..شده سردسته گودزیلاها و دارن خونه رو کن فیکون میکنن..دایی میخواد بترسوندش..بهش میگه کیان،عمه زینب منم میزنه ها!!!...یعنی که زدن تویه فنچ کاری براش نداره..کیان برمیگرده تو چشم دایی زل میزنه با تمام وجود داد میزنه...عمه زینب گههههههه خورددددد!!فکر کنم دایی امشبم کتک رو خورده!! انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:53

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:53

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،سرها در گریبان استکسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران رانگه جز پیش پا را دید،نتوانکه ره تاریک و لغزان استوگر دست محبت سوی کس یازی،به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛که سرما سخت سوزان استنفس،کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریکچو دیوار ایستد در پیش چشمانتنفس کاین است،پس دیگر چه داری چشمز چشم دوستان دور یا نزدیک؟مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...دمت گرم و سرت خوش باد!سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموممنم من،سنگ تیپا خورده ی رنجورمنم،دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجورنه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگمبیا بگشای در،بگشای،دلتنگمحریفا!میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزدتگرگی نیست،مرگی نیستصدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان استمن امشب آمدستم وام بگزارمحسابت را کنار جام بگذارمچه می گویی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟فریبت میدهد،بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیستحریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلیِ سردِ زمستان استو قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زندهبه تابوت ستبر ظلمت نه تویِ مرگ اندود،پنهان استحریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان استسلامت را نمی خواهد پاسخ گفتهوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دست ها پنهاننفس ها ابر،دل ها خسته و غمگین،درختان اسکلت های بلور آجی انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:53

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:53

پرسید چرا او را "آقا" می خوانم و نه "پدرم".این کفرم را درآورد و جواب دادم که پدرم نیست:با دیگران است.دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:"نه،فرزندم.با شما هستم.اما نمی توانید این را دریابید چون دلتان کور است.من برایتان دعا خواهم کرد."آن وقت نمی دانم چرا چیزی در درونم ترکید.زدم زیر نعره و بهش فحش دادم و گفتم دعا نکند.گریبان قبایش را گرفته بودم.تمام ته دلم را با فورانی آمیخته از شادی و خشم به رویش می ریختم.خیلی مطمئن به نظر می نمود،نه؟با این همه،هیچ کدام از اطمینانها و یقینهایش به تار موی زنی نمی ارزید.او حتی مطمئن نبود که زنده است چون مثل یک مرده زندگی می کرد.باشد،من دست خالی می نمودم.اما از خودم مطمئن بودم،مطمئن از همه چیز،مطمئن تر از آنچه او بود،مطمئن از زندگیم و از این مرگی که فرا می رسید.این بخشی از سه صفحه پایانی کتابه..صفحات دوست داشتنی منبیگانه از اصلی ترین آثار فلسفه اگزیستانسیالیسمه..کامو در مقدمهای بر این رمان مینویسه: دیرگاهی است که من رمان «بیگانه» را در یک جمله که گمان نمیکنم زیاد خلاف عرف باشد، خلاصه کردهام: «در جامعهٔ ما هر کس که در تدفین مادر نگرید، خطر اعدام تهدیدش میکند.» منظور این است که فقط بگویم قهرمان داستان از آن رو محکوم به اعدام شد که در بازی معهود مشارکت نداشت. در این معنی از جامعه خود بیگانه است و از متن برکنار؛ در پیرامون زندگی شخصی، تنها و در جستجوی لذت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:53

صفحه بندی